
| 20.02.2009 |
|
||||||||
![]() تعداد زیادی از خوانندگان این وبلاگ در شهرهای گوناگون جهان در مسابقهی "وبلاگ پگاه آهنگرانی" شرکت کردند. آنها برای دریافت جوایز نفیس باید به سه سوال پاسخ میدادند: نام نخستین فیلمی که نام پگاه آهنگرانی را به خارج از مرزهای ایران کشاند چیست؟ نخستین جشنواره بینالمللی فیلم برلین (برلیناله) در چه سالی برگزار شد؟ آدرس سایت فارسی دویچه وله در اینترنت چیست؟ پاسخ درست این پرسشها چنین است: - دختری با کفشهای کتانی - ۱۹۵۱ - www.dw-world.de/persian در میان شرکت کنندگان این مسابقه، ۷ نفر برنده شدند: ۱ - هومان فرزاد یگانه، ساکن کرج ۲ - نغمه توحیدی، ساکن تهران ۳ - مریم جوادی، ساکن ملایر ۴ - شهره آذری، ساکن تهران ۵ - خشایار خضری، ساکن تهران ۶- مهدی متذکر، ساکن آمستردام ۷- مرضیه سعیدی، ساکن شهرکرد ۵ نفر اول در یک کارگاه بازیگری پگاه آهنگرانی در تهران شرکت خواهند کرد. به نفر ششم یک دستگاه iPod nano و به نفر هفتم یک دستگاه iPod shuffle تعلق میگیرد. در پایان کارگاه بازیگری، از طرف سفارت آلمان در تهران یک فیلم آلمانی با زیرنویس فارسی برای شرکت کنندگان در کارگاه و تعدادی از فرهنگسازان و هنرمندان ایرانی پخش خواهد شد. دویچه وله از تمامی شرکتکنندگان در مسابقه صمیمانه تشکر میکند و به برندگان تبریک میگوید. |
||||||||
|
||||||||
| 12.02.2009 |
|
||||||||
| برای شرکت در مسابقه "برلیناله" اینجا را کلیک کنید! | ||||||||
|
||||||||
| 12.02.2009 |
|
||||||||
امروز هم پیش از رفتن به فستیوال کمی در شهر قدم زدم. مسیرهایی را رفتم که نمیشناختم. به خیابان خیلی جالبی رسیدم که سر تا سرش کافه و بار و گالری بود. تک تک گالری ها را با حوصله تماشا کردم. باورم نمیشد که در یک خیابان بیشتر از ۴۰ گالری وجود داشته باشد. یاد حرف دوستی افتادم که گفته بود، برلین پایتخت هنری جهان است. اگر هم نباشد بدون شک در آیندهی نزدیک خواهد شد. کارهای هر گالری با گالری بعدی متفاوت بود. در یکی نقاشیهای رنگ روغن از ترافیک و خیابان بود، در دیگری عکسهایی قدیمی از خیابانهای برلین، یا آثار شیشهای کاربردی ... تنوع و تفاوت کارها واقعا حیرتانگیز بود. در یکی از گالریها با دختر جوانی سر حرف را باز کردم. اهل نروژ بود و سه سال پیش به برلین نقل مکان کرده. کارش معرفی و ارائه آثار هنرمندان اسکاندیناوی در برلین است. گفتم که ایرانی هستم و برای شرکت در برلیناله به اینجا آمدهام. در مورد گالریهای ایران پرسید. جالب اینکه شیرین نشاط را میشناخت. گفتم که عکسهایش را دیدهام اما او در ایران زندگی نمیکند. فکر کردم چه خوب میشد اگر کارهای ایرانیها هم در یکی از گالریهای این خیابان ارائه میشد. ![]() ![]() ۱۱ فوریه: بعد از ظهر. برای دیدن یک فیلم مجارستانی به سینما رفتم. دیر شده بود و اگر در سالن را میبستند نمیتوانستم وارد سالن شوم. چون فیلم به زبان مجاری بود و زیرنویس آلمانی داشت باید گوشی میگرفتم. زنی به صورت همزمان فیلم را به انگلیسی دوبله میکرد. گوشی را گرفتم و با عجله به سمت سالن دویدم اما دم درِ سالن یکی از مسئولان سینما کیفم را گشت و گفت که باید دوربینم را پایین تحویل بدهم. دوباره با عجله پایین رفتم. خلاصه نفسنفسزنان صندلیام را پیدا کردم و نشستم. فیلم شروع شد اما در دقیقه دهم فیلم فهمیدم که باز هم انتخاب اشتباهی کردهام یا شاید واقعا بدشانس هستم، چون اکثر فیلمهایی که دیدهام به نظرم بسیار ضعیف آمدهاند. از دقیقه بیستم تصمیم گرفتم که بخوابم و همین کار را هم کردم. ![]() ۱۱ فوریه: شب. آخرین شبم در برلین است. به دلایل کاری نمیتوانم تا آخر فستیوال، یعنی پانزدهم فوریه، در برلین بمانم. به هتل میروم. باید با چند تا از دوستانم خداحافظی کنم. به آنها میگویم که بهتر است در یکجا جمع شویم و آخرین شبمان را خوش بگذرانیم. بعدا که میخواهم برای گرفتن آدرس محل قرار تلفن بزنم، متوجه میشوم که هنگام تماشای آن فیلم مجارستانی موبایلم را خاموش کردهام و چون شماره رمز کارت جدید را ندارم، نمیتوانم از موبایلم استفاده کنم. همین طور معطل کنار خیابان ایستادهام که چشمم به یک ایرانی میافتد. برایش توضیح میدهم که با چند تا از دوستانم قرار دارم اما نشانی را نمیدانم و موبایل هم ندارم. با خوشرویی موبایلش را در اختیارم می گذارد. به دوستم تلفن میکنم و می شنوم که در خیابان بایروت شماره ۳۱ منتظرم هستند. با عجله تاکسی میگیرم و سعی میکنم به لهجه آلمانی بگویم بایروتر اشتراسه. راننده چند بار میپرسد و من اسم خیابان را تکرار میکنم. راه میافتد. چند دقیقه بعد جایی نگه میدارد و به آلمانی حالیام میکند که شماره ۳۱ آن سوی خیابان است. تشکر میکنم و پیاده میشوم. اما سر تا سر خیابان را میگردم و شماره ۳۱ را پیدا نمیکنم. چندین و چند بار تمام خیابان را تا ته میروم. سرما کشنده است و در حال منجمد شدن هستم. از چندین نفر از جمله یک پلیس سوال میکنم. کسی کمکی از دستش بر نمیآید. شماره ۳۱ در این خیابان وجود ندارد. کسی میگوید چندین خیابان با این نام در برلین وجود دارد و باید نام محله را بدانم. بالاخره بعد از حدود چهل و پنج دقیقه علافی تاکسی میگیرم. میگویم که میخواهم به خیابان بیروت یا بیروتر بروم. متوجه نمیشود. آخرش از خیر مهمانی و دیدار دوستان میگذرم. خستهتر از آنم که بتوانم با راننده که چینی است، سر و کله بزنم. کارت هتل را نشانش میدهم. راه میافتد. بعد از مدتی احساس میکنم، دور خودش می چرخد. آمدن از محل فستیوال (که نزدیک هتلم است) به این خیابان فقط ده دقیقه طول کشید، اما حالا حدود نیم ساعت بود که آقای راننده در اتوبانهای غریبی رانندگی میکرد. به او میگویم که آیا به فریدریش پالاست میرود؟ میگوید که الان فستیوالی برپاست (فکر میکند که من خبر ندارم) و همه خیابانها ترافیک است (تنها چیزی که در طول این ده روز در برلین ندیدهام) و او چون از ترافیک متنفر است از مسیر دیگری مرا به هتل میبرد. سکوت میکنم و او همچنان میراند. وسطهای راه متوجه میشوم که تاکسیمتر مبلغ ۲۵ یورو را نشان میدهد. میگویم که من وقت آمدن ۸ یورو به تاکسی دادهام. ناگهان شروع میکند به فریاد زدن که you are a liar! و مدام این جمله را تکرار میکند یا بهتر بگویم فریاد میزند. خندهام میگیرد و میگویم چرا باید دروغ بگویم. اما او دستبردار نیست. خسته و کوفته و سرمازدهام. فقط دلم میخواهد هر چه سریعتر در گرمای اتاق هتل باشم. اما راننده کنار اتوبان نگه میدارد و میگوید، پیاده شو! میگویم که معذرت میخواهم و مهم نیست. اما او باز با هیجان تمام تکرار میکند که you are a liar! بالاخره خودم با صدای بلند اعتراف میکنم که yes you are right I am a liar. نفسی به راحتی میکشد و دست از سرم بر میدارد. ده دقیقه بعد به اتاق هتل میرسم. بی هیچ فکری خودم را روی تختخواب میاندازم و میخوابم. |
||||||||
|
||||||||
| 11.02.2009 |
|
||||||||
| برای شرکت در مسابقه "برلیناله" اینجا را کلیک کنید! | ||||||||
|
||||||||
| 11.02.2009 |
|
||||||||
| ۱۰ فوریه – صبح امروز تصمیم گرفتم که پیش از رفتن به سینما و دیدن فیلمهایی که بدون اغراق هشتاد درصدشان بدند (معیار آنهایی هستند که تا حالا دیدهام)، به قسمتهای مختلف برلین بروم و "جاهای دیدنی" را ببینم. از پارلمان شروع میکنم. ساختمان قدیمی زیبایی که در جنگ جهانی دوم سقف و گنبد خود را از دست داده و یک معمار نامدار انگلیسی سقفی کاملا مدرن را جایگزین سقف قبلی آن کرده است. به داخل ساختمان میروم و از آنجا به سمت گنبدی که تازه ساخته شده. سقف ساختمان شیشهای است و وقتی به روی آن میرسی می توانی در پایین، جلسهی نمایندگان پارلمان را ببینی. بعد از پارلمان به چند جای دیگر میروم، ولی همهی آنها در مقابل حس عجیبی که دیوار برلین به آدم میدهد، هیچاند. قسمتی از دیوار را نگه داشتهاند و چندین هنرمند روی آن نقاشی کردهاند؛ از جمله آقای کانی علوی، نقاش ایرانی. از آنجا به موزه دیوار میروم. عکسهای مختلفی را از ساختن و خراب کردن دیوار نصب کردهاند. بعضی عکسها مردمی را نشان میدهند که در دههی ۱۹۶۰ کنار دیوار میایستادند و برای افرادی از خانوادهی خود که در قسمت دیگر بودند، دست تکان میدادند. در عکسی دیگر سربازان روسی بر ساخته شدن دیوار نظارت میکنند. در یک قسمت، مطلبی در باره اولین قربانی دیوار نوشته شده. زنی که در قسمت شرقی زندگی میکرده و خانهاش چسبیده به دیوار بوده، تمام تشکهای خود را به قسمت غربی پرتاب میکند و خودش را روی آنها میانداز. او باوجود تشکها، بر اثر اصابت با سنگفرش پیادهرو میمیرد. قسمتی دیگر مربوط به کسانی است که برای رسیدن به برلین غربی به سمت دیوار رفتهاند و در فضای خالی مرزی که پر از مین بوده گرفتار گشتهاند. عده زیادی هنگام فرار از راه دیوار کشته شدهاند. ![]() ![]() ![]() ![]() ۱۰ فوریه: عصر هوا تاریک شده. دوباره به سمت فستیوال میروم. دو فیلم را در برنامه پیدا کردهام که میخواهم حتما ببینم. یک فیلم برزیلی و یک فیلم یونانی. اول فیلم برزیلی نمایش داده میشود. سالن کاملا پر است و با زور و التماس جا گیر میآورم. بعد از گذشت نیم ساعت از فیلم، از آمدنم پشیمان میشوم. تعجب میکنم که بعضی از این فیلمها چه طور در فستیوال معتبر برلین قبول میشوند. در وسط فیلم و در تاریکی سالن ناگهان احساس میکنم، چیزی روی پایم میآید. از ترس زبانم بند میآید و نمیتوانم حدس بزنم این موجود چیست. ناگهان فکر میکنم که شاید مردی که در کنارم نشسته و شبیه کابویهاست، دستش را روی پایم گذاشته. متوجه میشوم که او دستش را به چیزی روی پایش میکشد. گیج و مبهوت در تاریکی سالن سعی میکنم از قضیه سر در بیاورم. در کمال تعجب متوجه میشوم که روی پای مرد سگ کوچک پشمالوی سیاهی نشسته که مرد دارد او را نوازش میکند. چیزی که روی پای من است دست سگ محترم است. باورم نمیشود که یک سگ میتواند این طور با متانت و ادب بنشیند و فیلم ببیند. مرد متوجه حیرت من میشود و آرام در گوشم میگوید که سگش عاشق فیلم دیدن است و باید هر وقت که به سینما میرود او را هم با خودش ببرد. بعد از تمام شدن فیلم با سرعت تمام خود را به سالن دیگر برای دیدن فیلم یونانی (استرلا، به کارگردانی پانوس اچ کوتراس) میرسانم. امیدوارم از فیلم قبلی بهتر باشد و واقعا هم بهتر است. داستان فیلم دربارهی مردی است که پس از سالها از زندان آزاد شده و با زنی آشنا میشود که در واقع زن نیست بلکه پسری است که تغییر جنسیت داده. مرد در همین حین دنبال پسرش هم میگردد و تقریبا در دقیقهی پنجاهم فیلم متوجه میشود که زنی که تغییر جنسیت داده در واقع پسر خودش است. بعد از پایان نمایش، عوامل فیلم، از جمله آن خانمی که در اصل آقا بوده با یک لباس شب بسیار شیک روی صحنه میآیند و به سوالها جواب میدهند. این صحنه مرا به این فکر وامیدارد که چقدر مشکلات ما با اروپاییها متفاوت است. مثلا ما هنوز در شش و بش این قضیهایم که آیا زنها میتوانند کاندیدای ریاست جمهوری بشوند یا نه. ولی اینجا این امکان وجود دارد که بعد از آنگلا مرکل یک فرد دوجنسیتی صدر اعظمی آلمان را به عهده بگیرد. |
||||||||
|
||||||||
| 10.02.2009 |
|
||||||||
| ۹ فوریه. دیشب قبل از خواب کامنتهایی را که در رابطه با مطالب من در وبلاگ آمده بود، خواندم. چند نفر خواسته بودند در مورد فیلمها بیشتر صبحت کنم و بیشتر فیلم ببینم. باید این توضیح را بدهم که دویچهوله من را برای نقد فیلمها و صحبت درباره آنها دعوت نکرده و از اول هم تأکید داشتند، خیلی در مورد فیلمها ننویسم، چون اینجا، چه در دویچهوله و چه در سایتها و خبرگزاریهای دیگر، کسانی هستند که اصلا کارشان نقد فیلم است و خیلی هم بهتر از من این کار را میکنند. من صرفا قرار است در مورد اتمسفر و فضای فستیوال برلیناله و خود شهر برلین بنویسم. چند نفری هم از حال و احوال خودم و سرماخوردگیام پرسیدهاند. ممنونم. حالم بهتر شده. البته اینجا خیلیها سرما خوردهاند. علتش هم گویا ویروسی است که تازگیها پدید آمده. مثلا وقتی در سالن سینما مینشینی، قبل از اینکه فیلم شروع شود سمفونی عجیبی از سرفهها به وجود میآید. امروز دو تا فیلم دیدم. باید بگویم که متاسفانه در مورد هیچ کدامشان نمیتوانم خیلی حرف بزنم. چون فیلم اول در مورد همجنسگراها بود که البته چون ما در ایران اصلا همجنسگرا نداریم، من مدتی فکر کردم تا فهمیدم مقصود فیلم چیست و اولش برایم پدیدهای ناشناخته بود! اینجا از اینکه بگویند ما همجنسگرا داریم، ذرهای ناراحت نمیشوند و حتی بخشی از فستیوال را به این نوع فیلمها اختصاص دادهاند و جایزه مخصوصی هم به بهترین فیلمی که به همجنسگرایی پرداخته باشد، می دهند. ولی به هر صورت چون ما هم جنس گرا نداریم اصلا به ما ربطی ندارد که اینجا چه کار میکنند. فیلم دوم هم در مورد تاریخ سینمای اسرائیل بود که بهتر است در موردش صحبت نکنیم. ![]() پنج روز از شروع فستیوال میگذرد و من فیلمهای زیادی را دیدهام ولی واقعا بدون اینکه بخواهم اغراق کنم یا "ایرانیبازی" در بیاورم، باید بگویم که فیلم "درباره الی" با فاصله از تمام فیلمهایی که اینجا دیدهام بهتر بود. هنوز بعد از گذشت سه روز که فیلم را دیدهام تصاویرش در ذهنم است و مدام به آن فکر میکنم. فیلم به غیر از فیلمنامه فوقالعاده، کارگردانی بسیار خوب و بازیهای درخشانی دارد و من فکر میکنم که بازیگران ما واقعا اگر با کارگردانی خوب کار کنند، خیلی بهتر از آنچه که هستند، میتوانند باشند. بسیاری فیلمنامهها را خواندهام که دیالوگها به قدری بد بوده که اگر مثلا خانم مریل استریپ هم میخواست آن نقشها را بازی کند، نمیتوانست بازی خوبی ارائه دهد. اینجا خیلیها امیدوارند که فیلم اصغر فرهادی جایزهای بگیرد. در بولتن جشنواره هم که جدولی برای ارزش گذاری فیلمها دارد، "در باره الی" در رده اول است و بیشترین امتیاز را از طرف منتقدین آورده. به شخصه آرزو میکنم، گلشیفته جایزه بازیگری را بگیرد، چون امروز که کاندیداهای بازیگری را در فجر اعلام کردند، هیچ اسمی از گلشیفته نبود، در صورتی که به نظر من، امسال بهترین بازی را او ارائه کرده. ![]() ۹ فوریه: شب بعد از دیدن فیلمها برای شام به قسمت دیگری از برلین رفتیم که تا به حال آنجا را ندیده بودم. برلین واقعا شهر بزرگی است و جاهای دیدنی هم در قسمتهای مختلف شهر پراکنده است. تصمیم گرفتم که فردا به این قسمت شهر بیایم و در روز اینجا را هم ببینم. جالب است که این منطقه در نزدیکی هتلم قرار دارد. خیابانی پر از موزه و ساختمانهای قدیمی با معماری کلاسیک که امیدوارم در این دو سه روز باقیمانده بتوانم آنها را ببینم. اسم خیابانها هم اکثرا به نام نویسندگان روسی بود که بعد از فروپاشی دیوار تغییر نکرده بودند. هوا به شدت سرد بود و همان طور که در تاریکی از جلوی کافهها و رستورانهای پر از مشتری میگذشتیم از همراهم (که سالهاست مقیم برلین است) پرسیدم، چرا فستیوال در این فصل سرما برگزار میشود؟ جواب داد، به خاطر اینکه برلین در ماه فوریه مرده است و با این کار هزاران توریست و مسافر به این شهر میآیند. اگر توضیح این دوست درست باشد، به نظرم کار بسیار جالبی کردهاند. |
||||||||
|
||||||||
| 09.02.2009 |
|
||||||||
| ۸ فوریه. اتفاقی که امروز مایهی حیرتم شد، دیدن فیلمی بود به نام Rage، نه به این دلیل که فیلم خوبی بود، نه اتفاقا به نظرم بسیار هم فیلم بدی بود. نکتهی حیرتآورش این بود که فیلم بسیار شبیه "چه کسی امیر را کشت" مهدی کرمپور است. به این صورت که چند بازیگر که یکیشان هم جودلا است جلوی دوربین مینشینند و راجع به مرگ کسی به اسم دوروتی صحبت میکنند و این که چگونه کشته شده است. البته در تصورم نمیگنجد که آنها از مهدی کرمپور ایدهدزدی کرده باشند، ولی واقعا فیلم به طرز حیرت آوری شبیه آن فیلم بود، با این تفاوت که به جای امین حیایی، جودلا را میبینیم و به جای نیکی کریمی یک بازیگر مدل انگلیسی را. ولی این شبیه بودن فقط در ایده است و نحوهی اجرا، دیالوگها و چیدمان صحنه، کیلومترها با آن فیلم فاصله دارد. بعد از فیلم جلسه کنفرانس مطبوعاتی در هتل هایت تشکیل شد. من هم صرفا به دلیل کنجکاوی و این که کارگردان فیلم چه توجهیی برای ساختن چنین فیلم هیچ و پوچی دارد در جلسه شرکت کردم. اتفاق حیرتآور دیگر امروز، سوالهای خبرنگاران و منتقدین در کنفرانس بود. اکثر سوالها به بدی سوالهای برخی از خبرنگاران عزیز خودمان در ایران بود، با این تفاوت که در ایران کمی "بیادبی" هم چاشنی سوالهایشان میکنند و خیلی وقتها به خودشان اجازه میدهند بسیاری از کارگردانهای پا به سن گذاشته و محترم را مسخره کنند و کلی با خودشان و "بامزهگیهایشان" حال کنند. اینجا سوالها بسیار محترمانه بود. ولی حتا عوامل فیلم هم نمیدانستند به چنین سوالهایی چه جوابی باید بدهند. مانند سوال بسیار عجیبی که در جلسه مطبوعاتی درباره الی پرسیده شد. سوال این بود: «چرا شما در اول فیلم عنوان به نام خدا میگذارید و بعد در صحنهای از فیلم نشان میدهید که الی با بادبادکی در دست میدود؟» واقعا چه جوابی به این سوال میشود داد؟ ![]() اتفاق جالب دیگر در اینجا دیدن کارگردانها و سینماگرانی است که برای من دیدنشان امر محالی به نظر میآمد؛ ولی آنها را به راحتی اینجا میتوان دید. اگر کمی هم انرژی بگذاری، شاید بتوانی با آنها قهوه هم بخوری. ویم وندرس در برلین است. او به کافه میآید، قهوه میخورد و به راحتی میتوانی با او صحبت کنی. یکی از دوستانم که اینجا در بخش talent campus قبول شده، بعد از ظهر تماس گرفت و با هیجان گفت که پگاه پاشو بیا، ویم وندرس اینجاست. سریع به کافهای که درست بغل کاخ فستیوال بود رفتم و در کمال ناباوری دیدم که بله خودش است. به سر میزشان رفتم و دیدم با دوستم مشغول صحبت است. او در کمال خضوع کارتش را به ما داد و گفت بعد از فستیوال که سرش خلوتتر شد میتوانیم از طریق ایمیل با او در تماس باشیم. تا مدتی، حیرتزده از اینکه او واقعا ویم وندرس بزرگ بود، بر جایم میخکوب بودم. ![]() ۸ فوریه: عصر میخواستم فیلمی از فرانسه به نام blue beard ببینم. ساعت پنج و نیم به سالن سینما رفتم ولی به قدری شلوغ بود که حتی نتوانستم به نزدیکی سالن برسم. باچند تا از دوستان تصمیم گرفتیم از خیر دیدن فیلم بگذریم و به یکی از ده بیست کافهای که در خیابان فستیوال است برویم و طبق معمول آب میوه بخوریم. در حال صبحت و مزمزهکردن آب میوههایمان بودیم که آقایی نزد ما آمد و پرسید که آیا میتواند روی صندلی خالی دور میز ما بنشیند. جواب مثبت دادیم. قیافهاش به شدت آشنا بود. در مورد شغلمان سوال کرد. جوابش را دادیم. بعد من از او در مورد کارش پرسیدم. گفت که مجری شبکهی coming soon است. تازه فهمیدم که چرا انقدر آشنا به نظر میآید. ![]() ساعت تقریبا شش و نیم بود که از سر میز بلند شدیم. برای یک روز به اندازه کافی "فعالیت فرهنگی" کرده بودم. تصمیم گرفتم که بقیه روز را به انجام کارهای سطحی تر، ازجمله خرید لباس بپردازم. در منطقهای که بیشتر فیلمهای برلیناله اکران میشوند، یک مرکز خرید بزرگ وجود دارد. با چند تا از دوستان به آنجا رفتیم و بدون اینکه بتوانم خودم را کنترل کنم هر چیز زیر ده یورویی را برداشتم. بعد که به خود آمدم، دیدم که هر کدام از ما بیست، سی تکه لباس دستمان است که واقعا به غیر از یکی دوتاشان بقیه به دردنخورند. اینجا وارد هر مغازهای که میشوی، فروشندهها به طور اغراقآمیزی به تو لبخند میزنند. یک آن فکر میکنم که فروشندههای بداخلاق خودمان را با اخمهایشان به این لبخندهای مصنوعی ترجیح میدهم. چرایش را نمیدانم. |
||||||||
|
||||||||













